Saturday, 14 April 2012

تومار (طومار) نقالی ( برخوانی) بیژن و منیژه بخش سه/ کارگاه آموزش برخوانی (نقالی) ساقی عقیلی





هنگام نوروز شد . کیخسرو جام جهان بین را خواست. همگی گرد آمدند. کیخسرو


بیاما بپوشید رومی قبای
بدان تا بود پیش یزدان به پای

یکی جام برکف نهاده نبید
بدو اندرون، هفت کشور بدید

سوی کشور گرگساران رسید
مرو را، بدان چاه بسته بدید

یکی دختری از نژاد کیان
ز بهر دواری اش بسته میان


پس به گیو آگهی رساند که پور تو زنده است و انده بر خود روا مدار. شاه، گرگین را خواست و گفت با من

راست باش چه بر سر بیژن آمده. گرگین به ناچار داستانش راست بگفت و خواهش کرد بر او ببخشند.



به تندی پیامی بر رستم گسیل شد و رستم چونان باد به پایتخت رسید.(سر کمی خم میکند) شاها کنون به

گرگین کاری نداشته باشید تا من یازگردم. و برای نجات بیژن هم، زمان زمان جنگ نیست. و بایدخردمندانه

با ترفندی به توران شویم. پس از شور برآن شدند که به جامه ی بازرگانان به توران شوند. دیبا پارچه ها

جواهرات و زر و سیم آماده بار اسپان، جهان پهلوان، گیو و چندی از پهلوانان به توران شدند. به








کاروانسرایی وارد. کالاها بگستراندند و گوش و چشم تیز تا راه چیزی ببینند یا آگهی ی بشنوند، بیرون از

پایتخت توران. در همه جا پیچید که کاروان بازرگانان ایرانی وارد شده اند. این آگاهی به منیژه هم رسید.

دخت افراسیاب شتابان به کاروانسرا رسید. گو تاجبخش به ایوان نشسته بود و در اندیشه، منیژه با خود

گفت او بزرگ بازرگانان است خوب است نزد او شوم و یاری بخواهم. ای مرد:چه آگاهی استت ز گُردان

شاه/ ز گودرز و گیو ایران سپاهنیامد به ایران زبیژن خبر/ نیایش نخواهد بدن چاره گربیژن پهلوان ایرانی با

قل و زنجیر به چاه است و بیم مرگش میرود. چرا کسی برای رهایی اش کاری نمیکند. رستم نگاهی به

سراپای دخت. نکند برای جاسوسی آمده و کار بر ما تنگ شود. پس گفت من گیو را نمیشناسم] نه گودرز و

نه بیژن. من تنها بازرگانم و برای خرید و فروش به اینجا آمده ام. برو و مرا تنها بگذار. منیژه گریان به

خواهش گفت: اون نوه ی رستم دستان است،برای جنگ با گرازها آمد و...(نقال میتواند بگوید:سه نقطه)اگر

تو به راستی ایرانی هستی باید هنگام که به ایران بازگشتی به رستم و گیو داستان مرا بگویی. رستم گفت

من نمی توانم آنچه را خواستی انجام دهم اما گویی روزهاست که تو چیزی نخورده ای بمان. پس مرغی

خواست بریان و انگشتر خویش درون آن نهاد و گفت من پس از توران به چین میشوم و نمیتوانم این آگهی

به ایران برسانم. کس دیگری را بیاب. اما برای اینکه نگویی یک ایرانی هیچ کمکی به بیژن نکرد این

خوراک را به بیژن برسان. منیژه با چشمی خونبار بازگشت. مرغ را برای بیژن به پایین فرستاد و همه ی

داستانش با مرد بازرگان را بازگو کرد. بیژن همینکه تکه ای از مرغ را کند چیزی درخشان از شکم مرغ

بیرون افتاد. دست برد و آن را برداشت، زود دانست یک انگشتری است خوب که نگریست مهر رستم را

بر آن دید.از شادی فریادی کشید: منیژه، منیژه اگر رازی را به بگویم . بایدتنها پیش خودت بماند و به

کسی نگویی.اشک از چشمان منیژه روان شد. شکستن دل خویش را به گوش شنید.غریوی زد:







منیژه خروشید و نالید زار/ که بر من چه آمد بَد روزگار




بدادم به بیژن، تن و خان و مان/ کنون گشت بر من چنین بدگمان

ز امید بیژن شدم نا امید/ جهانم سیاه و دو دیده سپید




آنچه از زندگی داشتم و نداشتم برای تو گذاشتم و اینک اینگونه ناروا سخن میگویی. تفو بر من و تفو بر

این مهرو تفو بر این روزگار که این چنین بیدادگر است. بیژن فریادی زد: منیژه تو راست میگویی، پوزشم

بپذیر که در این چاه نمیدانم بر من چه گذشته که نابخردانه و به رادی سخن نراندم. پوزش، پوزش که من

نادانی کردم و به خامی سخن راندم. ای مهربان یار و هشیار دل، سزد که بر من هرآنچه گویی و هر آنچه

اندیشی. داد از این مهر که چون در دل زبانه کشد گناه دوست آسان بخشد. منیژه از او گذشت و بیژن با او

راز در میان نهاد: اون بازرگان خود رستم است نیای من. برای رهایی من آمده. دل شادمان کن که دوران

سختی و تنگی به سر آمده. تنها این ماجرا به رستم بگو نه کسی دیگر که مباد نیرنگی به کار برند منیژه

دوان بازگشت و انگشتری به رستم سپرد. رستم از منیژه خواست شب هنگام اتشی به نزدیکی چاه برفروزد

تا رستم و همراهان راه را به درستی بیابند. شب همینکه پرتو آتش دیده شد، پور دستان و دیگران که آماده

بر اسپهایشان بودند به تاخت به سوی آتش افروخته رفتند. پهلوانان هرچه کردند نتوانستند. سنگ از سر چاه

بردارند. پس

ز رخش اندر آمد، گو شیر نر/ زره دامنش را بزد بر کمر

ز یزدانِ جان آفرین، زور خواست/ بزد دست بر سنگ و برداشت راست

بیانداخت در بیشهی شهر چین/ بلرزید از آن سنگ روی زمین



ریسمانی در چاه آویخت. آوا کرد: بیژن گرگین را به من ببخش و اورا پادافره مکن


بیژن: ندانی تو ای مهتر شیر مرد/ که گرگین میلاد با من چه کرد؟


هرگز، هرگز. اگر دستم به گرگین رسد تکه بزرگشه گوشش خواهد بود.رستم گفت ایرانیان نباید کینه ی

یکدیگر در دل بپرورند. به روان نیایم گرشاسپ اگر از گرگین نگذری


بمانم ترا بسته در چاه، پای/ به رخش اندر آرم، شوم باز جای


بیژن با خود اندیشید. جهان پهلوان بیهوده سخنی نمی گوید. پس اندرز نیایش را به جان دل پذیرفت و ازگناه

گرگین گذشت. رستم بیژن و منیژه و اشکش را به ایران راهی کرد و خود و گیو و گسهم و گرازه و

فروهیل و زنگه ی شاوران و فرهاد و رهام روانه ی کاح افراسیاب شد و تا خوابگاهش پیش رفت. اما



افراسیاب گریخت . رستم بعد از نبردی جانانه و نشان دادن ضرب شستی به تورانیان بازگشت به ایران .

افراسیاب خشمگین و دژم فریاد برآورد: کار این گوزن وحشی تا بدینجا رسیده که تا خوابگاه من میآید و

بی گزندی بازمیگردد.

زهنگام رزم منوچهر باز
نبد دست ایران به توران دراز

شبیخون کند تا در خان من
از ایران، بیازند بر جان من؟

دلاور شد آن مردم نادلیر
گوزن اندر آمد به بالین شیر


نامه ای به چین و دیگر کشورها و سپاه کمکی خواست تا به جنگ با ایران برود. و انتقام این بی احترامی

رستم را باز پس بگیرد.


روز و روزگار بر همه ی دوستداران شاهنامه و گذشته ی پر شکوه ایران و ایرانی خوش باد. به امید شکوه امروز و فردای ایران و ایرانی



اجرای برخوانی ( نقالی) بیژن و منیژه/ تیاتر شهر:



بیژن و منیژه





ساقی عقیلی( ندا آفرید) اجرای بر خوانی ( نقالی) بیژن و منیژه








ساقی عقیلی( نداآفرید): بازگویی برخوانی ( نقل) بیژن و منیژه




سخنی چند: همه‌ی پهلوانان ایران درفشی دارند که نماد و نشانه‌ی آن‌‌هاست. درفش «رستم» اژدهاپیکر است، درفش «توس نوذر» نقشی از پیل و دیگران هر یک نقش حیوانی چه واقعی و چه خیالی. اما نقش درفش بیژن جوان چیست؟
نقش این درفش منحصر به فرد و حیرت‌انگیز است. بر این درفش، پیکر دخترکی نقش شده است. آیا این نقش‌‌ همان منیژه، آن عاشق بی‌ریای فداکار و وفادار نیست که در همه‌ی نبرد‌ها همراه بیژن و یاور اوست؟ تنها چیزی که از منیژه می‌فهمیم این است که همسر بیژن می‌شود. گویی این خصلت داستان‌‌های عاشقانه است که با رسیدن عشاق به هم، به پایان می‌رسد.
ولی منیژه گویی بر فراز درفش شوی دلاورش همیشه همراه اوست و در هر نبردی، بیژن و منیژه، هر دو می‌جنگند.
آورده شده از :

ایدون و ایدون تر باد

نکته:
آموزش برخوانی( نقالی) در وبلاگ شماره دو گروه نقالی مدرن در نشانی زیر:





برخوانی( نقالی) نه سهراب رستم، که تهمینه مُرد(سهراب و رستم با نگاهی نو)





نه سهراب رستم که تهمینه مرد

نگر تا چه کاری همان بدروی سخن هرچه گویی همان بشنوی

درشتی ز کس نشنود نرم گوی

سخن تا توانی به آزرم گوی

چو رفتی سر و کار با ایزدست

اگر نیک باشدت جای ار بد است

چنین است رسم سرای کَهُن

سرش هیچ پیدا نبینی زبُن

برخوان(نقال): سهراب مُرده است، سهراب مُرده است

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه

یکی، پورش آمد چو تابنده ماه

چو خندان شد و چهره شاداب کرد

ورا نام تهمینه سهراب کرد

چو یک ماه شد، همچو یک سال بود

بَرَش چون بَرِ رستم زال بود

سه ساله چو شد، زخم چوگان گرفت

به پنجم دل تیر و پیکان گرفت

سهراب سراسیمه و خاک آلود: مادر، مادر، شیر بچه ای را زمین زدم. تهمینه خاک از سر و روی او ستُرد و گفت: جانم برای چنگال های کوچکت، جانم برای یال سیاهت، با بچه ها دوستی کن.

سهراب از مادر شمشیر خواست: امروز هماوردی شمشیر بازی داریم.

در را می کوبند ( برخوان دری خیالی را می کوبد و آوا می دهد، یا بر صندلی اش می کوبد، یا کف می زند، یا فقط با گوش دادن نشان میدهد)

: کجایی؟( با صدای مردی) باز پای دار قالی خوابت برده

سهراب می خواهد بداند او کیست؟ و تهمینه می گوید: دلال فرش است پسرم ( یا برخوان پس از دایلوگ مرد با آوایی دیگر بگوید دلال است، دلال فرش)

سهراب در باز می کند، مرد مچ دستش می گیرد: بوی آدمیزاد می شنوم.....آ آ آ آ خ. سهراب شمشیر چوبی اش بر دست مرد زد.

های تهمینه شش ماه است مرا سر می دوانی (ادای تهمینه) این ماه برو، آن ماه بیا، دارم نقشی می بافم که در تمام ایران یافت می نشود هزاران فرش باف در ایرا ن هست که می توانند بهتر ( ناگهان می ماند، شگفت زده) این کیست که بر فرش نقش کرده ای. گویی خدای جنگ زنده شده است.( میخواند و بر فرش دست می کشد) مرا ایزد از بهر جنگ آفرید. ها ها ها، چه جنگی، چه دوغی؟ جنگ را من میکنم که سه قافله شتر بار از مرز توران به ایران می برم. های ی ی ی ( زیر لب) به راستی که این فرش قیمت ندارد. سکه ای می اندازد و فرش را جمع میکند.( به روی شانه) تهمینه می گوید: به اندازه ی نخهایش هم نیست. سکه ای دیگر( پرت میکند) دو ماه گرسنه ماندم تا نخ هایش خریدم. سکه ای دیگر، شش ماه نخوابیدم، سکه ای دیگر، از چشمم گذشتم، سکه ای دیگر، از جانم، پرت میکند) این هم برای جانت، بیشتر از این قیمت ندارد.( می تواند این بخش در دایره ای انجام شود) تهمینه فرش را می گیرد. مرد هرچه می کوشد نمی تواند از دستان تهمینه رها سازد.

تهمینه: آری جان آدمی قیمت ندارد ( با آوایی که به زمان ما نزدیک است){ این خداینامک زمانی نوشته شد که در گیر انتخابات 88 بودیم)

فرش را به تو بخشیدم. چون جانم به من می گوید از دستان تو به دست خداوندش خواهد رسید. برو. برو که خود را به سکه ای چند فروختی( راز آلود) ارج این فرش رستم می داند

کاروان به سوی ایران است. راهزنان بر سر راه کاروان اند.( دگرگونگی آوای برخوان{تغیر صدا}) مرد یهودی این بار چه می بری با این همه ساز و برگ( شمشیر کشیده رو به روی مرد)

بارِ آن شتر چیست که شش تَن سگ پاسداری اش می کنند؟

دلال :هیچ، این هم سهم بزرگ راهزنان ( صندوقچه ای جلوی راهزن میگذارد) باری چون بارهای دیگر .

: نه، تا نبینم نمی گذارم بروی. جنگی خونین در می گیرد. بازی های برخوان در شمشیر زنی و کمان کشی و نیزه اندازی)

مرد فرشی بر اسپ نهاده و از میدان نبرد می گریزد( می نشیند) ای جهان پهلوان، داستان فرش چنین بود، من 6 سکه برای فرش دادم، ولی کاروانم برای نگه داشتنش به یغما رفت. جانم را به کف نهادم( سکوت) شمشیر زدم ( سکوت) تنها برای تو. من هستی ام را بر سر این فرش نهادم

رستم: آری در این فرش هستی زنی روان است که تو به شش سکه خریدی و من به ششسد سکه ( کیسه هایی می دهد) ششسد سکه بهای هستی ا ت و سرت بهای هستی ای که سیاه کردی( با شمشیر سر از بدنش جدا کرد، زیر لب) به پات از ره زر چه سرها که فرو افتاد.

( فرمان می دهد) لشگر بیارایید که سیستان به توران خواهم کشید برای باز پس گرفتن آن تکه از ایران زمین که در توران جا مانده، برای مهری که در دلِ خود کُشته ام.

آگهی به توران رسید که رستم با کلان سپاهی در راه است. سهراب در میدان شهر، مردم را به جنگ با ایرانیان بر می انگیزد: یک ایرانی خیره سر گستاخی کرده و به مرز ما، توران، لشگر کشیده. کیست که همراه من به پیکار با او بیاید. کیست که آبروی " تور" نیای بزرگ ما را به شمشیر بخرد؟ کیست که نخواهد یکی از سپاهی شود که سپاه رستم دستان را به ریشخند می گیرد.

تهمینه می رسد، بانگ میزند، مرو، مرو سهراب، به جنگ رستم مرو، به جنگ ایرانیان مرو، به رزم رستم دستان مرو( با بغض)

نه ایمن ز دستان رستم کسی است

که دستان همان حیله ی کرکسی است

سهراب: چگونه نروم، اگر نمی خواستم، اینک می خواهم که سر از تنش بر کنم. اوست که ما را تهی دستی داد. چه رنج ها که ما بُردیم و ندانست، چه گرسنگی ها، چه زخم زبانها

زسهراب بهتر چه جنگاوران

که در پیش رستم به خواری خَمان

ز کین تو امروز تا رستخیز

نبینم بجز گُرز و شمشیر تیز

برخوان: سهراب مرده است. سَزخاب مرده است. سوخ رَ آپَه به دست پدر به دور از میهنِ مادر مرده است. در بیابانی خوارو پُرخار، تنها، بی پدر و مادر، سهراب زهری بی پادزهر خورده است ( مویه باشد) جهان را خواب برده است، سهراب مُرد و کسی را هیچ گه نکُشت. سهراب مرده است به زخم تبر یا خنجر یا دشنه ای از پشت یا به خواب از دشمن تیغ در مُشت.

تهمینه می گرید: آه سهراب گُرد، ای نژاد بُرده ز رستم، آن پهلوان پُر دلِ با دستبُرد، ای پاره ی تن تهمینه، ای کشته از کینه، مرا مالامال است ز مهر تو سینه. می بینمت به روز و به شب

رستم: چون چشم گشودم دروازه های شهر سیستان بود که پشت لشگر توران از چشم من پنهان میشد( پیکی می رسد) سهراب سر لشگر توران پیام داده: از ویران کردن ایران چشم خواهم پوشید، اگر رستم در کشتی مرا به زمین بزند.

دو مرد، دو پهلَوان، دو نژاده برده از دستان، رو در روی هم. ( بازی گرفتن دوال کمر، جلو، پهلو، جلو، پهلو، سپس سر دست و چرخش و زمین زدن) سهراب، رستم به زمین میکوبد، بر سینه ی رستم می نشیند، (می زند و می گوید) برای نا پدری ات، (میزند) برای دربدری ام،(میزند) برای حیله گری ات (میزند) برای دیوانگی مادرم (میزند) برای ناله های شب ش (میزند) برای فرش هایش (میزند) برای چشمهایش (میزند) برای دستهایش (میزند) برای فریادهای خفه شده اش ( میخواهد بزند) تهمینه که فریاد میزند: نه ه ه ه ( دست سهراب میماند به آوا. ( برخوان از گونه ی نشسته به گونه ی خوابیده می رود) رستم بر سینه ی سهراب خنجر بالا میبرد و فرود می آورد. خنجر به سهراب نخورده می ماند.

برخوان ، تهمینه ( مویه میکند) آن رستمی که می گویند این است، پس نفرین به همه ی جنگاوران چهار گوشه ی این جهان آلوده، نفرین بر این تخمه و نژاد و خون و تبار و گوهر و دوده، بر آن شبی و گوشی که افسانه های رستم خوان شنوده.

برخوان: رخش شیهه ای می کشد و دردناک می گرید: سواری که رستم بر سینه ی آن نشسته و خنجر را فرو خواهد برد، سواِر پاره ی تن من است که پاره ی تن تهمینه را به پشت خویش کشان تا روز واقعه را ببیند. که پسر به دست پدر کشته می شود و تو چه می دانی که واقعه چیست؟ من می گویمت. واقعه این است که ایرانی به دست ایرانی می میرد. همانگونه که ندا به دست عباس کارگر جاوید کشته خواهد شد. که ایرانی ز دست ایرانی بی آوا فریاد می کند، می گرید خون دستها و چشمهایش. رستم با خنجری در دست که هنوز به سهراب نخورده می ماند، می شنوم که خواهند گفت: اسپ مرا ربودی تا مرا بربایی ولی تنها از رخش من سمندی برای پسرمان ربودی، و یا (پسرت) سهراب می گوید: خنجر را بزن، ترا نکشتم جون ترا پاد افرهی بدتر از این باید که من ترا بکشم.

گرم کشته بینند در دست تو

که خون می چکد از سرِ دست تو

بگویند رستم، پسر را بِ کُشت

به آیین میترا همی کرد پشت

چو من قد کشیدم چنین بی پدر

به پاد افرهش پیر شو بی پسر

دست رستم می گیرد و بر خود می کوبد

نوشته شده بدست علی فرهادی پور

به برخوانی در آمده، بدست نداآفرید(ساقی عقیلی)

Friday, 6 January 2012

Monday, 12 December 2011

Wednesday, 5 January 2011

گفتگوی دویچه وله با علی فرهادپور در بارۀ عنوان دروغین اولین زن نقال ایران

«اولین زن نقا ل، یک دروغ بزرگ»

برای علاقمندان به ادبیات و هنر باستان ایران و به‌ویژه نقالی عبارت «اولین زن نقال» عبارتی آشناست. علی فرهادپور کارشناس تئاتر و محقق تاریخچه نقالی در گفت‌و گو با دویچه وله به‌کارگیری این اصطلاح را یک دروغ تاریخی می‌نامد.

در طول تاریخ تنها مردان نبوده‌اند که داستان‌های شاهنامه را با نوای ساز و یا حرکات موزون بازگو می‌کردند. علی فرهادی از قدیمی‌ترین زن نقّال ایران که نام او در تاریخ به‌جا مانده است، از آزاده، خنیاگر بهرام گور ساسانی وسپس از زنان نقّال دیگری مانند سمیه خداینامه‌خوان، خواهر صلاح‌الدین ایوبی، همسر فردوسی و هم‌چنین دختر ملاصدرا، ملا فاطمه نقّال در زمان کریمخان زند و مرشد بلقیس نام می‌برد و به‌‌‌‌‌کار گیری این اصطلاح را برای زنان نقال امروزی مورد انتقاد قرار می‌دهد. در عین حال این کارشناس تئاتر از ویژگی نقالی امروز زنان می‌گوید.

دویچه‌وله: آقای فرهادپور، به نظر شما کلا نقّالی چیست و چه تاریخچه‌ای دارد؟

علی فرهادپور: به گفته‌ی بهرام بیضایی، واقعه‌خوانی در ایران پیش از اسلام، قصه‌گویی موزونی همراه با یک ساز بوده و بعد از اسلام، به دلیل ممنوعیت موسیقی، تنها نقل واقعه شده است. فریدون جنیدی و ابراهیم باستانی پاریزی احتمال رواج واژه‌های نقّال و نقّالی را مربوط به صفویه می‌دانند.

به گفته‌ی بیضایی و اساتید دیگر، نقّالی پیشتر با اصطلاحات دیگری مانند خنیاگری، رامشگری، قوالی، مداحی، معرکه‌گیری و واگویه نیز شناخته می‌شده و نقّالی ترجمه‌ای از همه‌ی این واژه‌ها است. پیدایش نقّالی هم به طور کلی، در نخستین دهه‌های آغاز تکلم انسان بوده و اولین زن و مرد نقّال تاریخ هم مشخص نیستند.

اما در بعضی از مقالاتی که در مورد نقّالی نوشته شده‌اند، جدا از نقّالان مرد، از نقّالان زن هم سخن به میان می‌آید و برخی اوقات از اولین نقّال زن صحبت می‌شود. به نظر شما، آیا این اصطلاح درست است؟

این اصطلاح، توهین به تاریخ ایران و زنان نقالی است که در تاریخ ایران به نقالی پرداخته‌اند. چون اولین زن نقّال و حتی اولین مرد نقّال را هم نمی‌شود تعیین کرد. طبق مشاهدات من، اولین بار در همایشی، خانم شیرین امامی توسط مجری، به عنوان اولین زن نقّال ایران معرفی شد و سپس به ترتیب پنج زن نقال به عنوان اولین زن نقال ایران معرفی شدند. متاسفانه این اصطلاح به رسانه‌های داخلی و خارجی سرایت کرد، در همایش‌های ایران‌شناسی و شاهنامه‌پژوهی به کار رفت و فیلمی هم درباره‌ی اولین زن نقال ایران ساخته شد. من پژوهشی به نام «اولین زن نقّال ایران، دیرینه‌شناسی یک دروغ بزرگ» دارم و در آنجا نوشته‌ام که رواج واژه‌ی اولین زن نقّال، به دلیل بزرگی دروغین آن است.

این به چه معنا است؟

منظورم این است که چون پیدایش نقّالی در پیش از تاریخ بوده و آن زمان خط اختراع نشده بوده، پس نام زن و یا مرد نقّالی هم ثبت نشده و اصلا نمی‌توان گفت اولین زن نقّال ایران یا حتی اولین زن نقّال تاریخ چه کسی است.

البته می‌توان گفت قدیمی‌ترین زن نقّال ایران که نام او در تاریخ به‌جا مانده است، آزاده، خنیاگر بهرام گور ساسانی است. پس از او زنان نقّال مهمی هم در تاریخ ایران بوده‌اند؛ مانند سمیه خداینامه‌خوان، خواهر صلاح‌الدین ایوبی، همسر فردوسی که اولین زن نقّال شاهنامه است، دختر ملاصدرا، ملا فاطمه نقّال در زمان کریمخان زند و مرشد بلقیس، پیش و پس از جمهوری اسلامی.

از زنان نقّال و مردان نقال امروز، چه کسانی را می‌توانید نام ببرید؟

امروز زنان بسیاری نقّالی می‌کنند. مانند خانم فاطمه حبیبی‌زاد (گُردآفرید)، خانم ساقی عقیلی (نداآفرید) که نقالی را با تصویرسازی و حرکات بدنی همراه کرده‌اند، خانم مرجان صادقی، خانم شیرین امامی، خانم مینا صارمی و همینطور خانم آرام قاسمی که نقّالی را در اروپا، با تکنولوژی آمیخته کرده‌اند.

از میان معروف‌ترین مردان نقّال هم می‌توانم مرشد ولی‌الله ترابی را نام ببرم که از نظر بیان و تصویرسازی، نقش بسیار مهمی در معرفی و ایجاد پیشرفت در نقّالی امروز ایفا کرده‌اند؛ مرشد آسید مصطفی سعیدی که نقل‌هایشان را بیشتر بر اساس گفتار انجام می‌دهند و احساس و تفکر مخاطب را برمی‌انگیزند، و مرشد داود فتحعلی بیگی که در نقالی‌شان نوعی بازی حسی دیده می‌شود.

به نظر شما، نقّالی زن چه ویژگی‌ای دارد؟

به طور کلی می‌توان گفت که مردان نقّال بیشتر نقّالی می‌کنند. چون به خاطر مردسالاری حاکم در ایران و جهان، می‌توانند در جامعه‌ی ایرانی و جهانی حضور بیشتری داشته باشند.

البته تفاوت مهم دیگرشان، روش نقّالی است که مردها بیشتر از حرکات بدن استفاده می‌کنند. ولی خانم‌ها، به‌خصوص در ایران، کمتر می‌توانند این کار را انجام بدهند.

نکته‌ی دیگر هم که خیلی مشخص است، صدای نقّالی است؛ مردها با صدای خیلی بم نقّالی می‌کنند و زنان با صدای زنانه و زیر.

با تجربه‌ای که به عنوان یک کارشناس دارید و نقّالی‌هایی که از زنان و مردان دیده‌اید، به نظرتان انتخاب موضوع‌ها از شاهنامه، در میان نقّال‌های زن و مرد متفاوت است؟ یعنی نقّال‌های زن تکیه را روی بخش‌های مشخصی از شاهنامه می‌گذارند یا به عکس؟

اتفاقاً به نکته‌ی خیلی عالی‌ای اشاره کردید؛ این تفاوت وجود دارد و زنان وقتی تومارهای نقّالی را از اساتید نقّالی می‌گیرند و یا از کتابها برمی‌دارند، هنگام نقّالی به قسمت‌های بسیار احساسی‌تر، ظریف‌تر و می‌توان گفت جذاب‌تری می‌پردازند تا نقّالان مرد.

در دنیای امروز و با توجه به امکانات جدید ارتباطی مانند اینترنت، فکر می‌کنید نقّالی هنوز جایی داشته باشد؟

سؤال مهمی است. به نظر من، نقّالی می‌تواند مانند تئاتر خود را به‌روز کند؛ طوری که بشود با دوربین از آن فیلمبرداری کرد، صدای آن را ضبط کرد و در سطح جهان برای گروه‌های مختلف سنی و گروه‌های مختلف اجتماعی، مانند معلولین، نابینایان و… پخش کرد. می‌توان استفاده‌های اجتماعی از نقّالی کرد و حتی برای آموزش در مدارس، از نقّالی استفاده کرد و خیلی از مفاهیم درسی را با نقّالی آموزش داد.

اینها نکاتی هستند که نقّالی با استفاده از آن‌ها می‌تواند در جهان امروز خود را به‌روز کند، خود را بهتر و بیشتر معرفی کند و پیشرفت بدهد.

آقای فرهادپور، آخرین سؤا‌‌ل‌ا‌م مربوط به خود شماست؛ چی شد که به مقوله‌های نقالی و نقالی زنان علاقمند شدید و در حال حاضر سرگرم انجام چه کاری در این زمینه هستید؟

من در دوران تحصیل‌ام در دانشگاه، روی تاریخ نمایش در ایران کار میکردم و در بسیاری از همایش‌هایی که مربوط به نقّالی و تاریخ ایران بود، حضور پیدا می‌کردم و پس از چند سال تحقیق مقالاتی در باره‌ی نقّالی، تاریخ نقّالی و تاریخچه‌ی نقّالی زنان نوشته‌ام.

الان فوق‌لیسانس کارگردانی تئاتر را دارم و در حال انجام پژوهش‌هایی درباره‌ی گسترش نقّالی در جهان هستم که این گسترش نقّالی از طریق ایجاد یک گروه به نام «گروه نقّالی مدرن» دارد انجام می‌گیرد.

«گروه نقّالی مدرن» یک سری تولیداتی شبیه به تئاتر پداگوژی (که در آلمان شناخته شده است) انجام می‌دهد. در عین حال با نهادهای مختلف همکاری می‌شود و یک سری نقّالی‌هایی به طور تصویری و به زبان‌های مختلف تهیه می‌شوند که مردم (از کودکان تا بزرگسالان) بتوانند از آن استفاده کنند. در مجموع، این گروه سعی در معرفی نقّالی و به‌روز کردن آن، بر اساس تئاتر و هنر امروز جهان دارد.

مصاحبه‌گر: شیرین جزایری
تحریریه: بهمن مهرداد

منبع:

http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5501278,00.html

http://www.honar3.blogfa.com/post-212.aspx

نکته: آموزش برخوانی (نقالی) در وبلاگ شماره دو گروه نقالی مدرن به نشانی زیر:

http://womensnaghali2.blogspot.com/2010/03/1.html