Showing posts with label ساقی عقیلی نداآفریدگُردآفرید شاهنامه فردوسی مرشد ترابی وهفت خوان رستم. Show all posts
Showing posts with label ساقی عقیلی نداآفریدگُردآفرید شاهنامه فردوسی مرشد ترابی وهفت خوان رستم. Show all posts

Sunday, 8 July 2012

هفت خوان رستم، خوان چهار/ نوشته شده بدست: نداآفرید (ساقی عقیلی)


به نام خدای جهان آفرین

حکیم سخن بر زبان آفرین

ز نام و نشان و گُمان برتر است

نگارنده ی بر شده گوهر است

پس از اینکه خوان سه رو به تندرستی گذروندند، رستم مهرش به رخش بیش از پیش شده بود، بر رستم پوشیده نبود، بر ما هم آشکار شد که رخش اسپی دیگر است و جدا از اسپان دیگر، اینک اینک به خوان چهارم شویم که چشم به راه است تا ما نیز گام در او نهیم و با رستم و رخش پیش رویم و پس نیافتیم

در راه رسیدند به سرزمینی سبز. پور زال گرسنه{ بو کشیدن} بوی گوشت کباب شده در هوا، پس از گذراندن آنهمه سختی و نبرد خوراک آماده آی می چسبید: آهای . هاااااااااااای میهمان نمی خواهید؟{ گوش می دهد}

خورِ جادوان بُد چو رستم رسید

از آواز او دیو شد ناپدید

رستم جلو و جلوتر دید چشمه ای و خوانیزیبا گسترده. باید بگم رستم ندید بدید نبود، کباب که خوراک و شراب نوشیدنی همیشگی اش بود. اما خودمونیم خوان گسترده و بوی کباب هر گرسنه ای رو به خود می خواند.

چو چشم تذروان{ قرقاول اینجا شاید تیزبین} یکی چشمه دید

یکی جام زرین بَرو بَر نبید

یکی غُرم بریان و نان از بَرَش

نمکدان و ریچال گِرد اندرش

{ بازی شگفتی یعنی چه کسی نیست و این سفره} نگاهی به خوان پر از خوراک. چشم گرداند تا خداوند خوان رو ببینه، داره؟ نداره؟ مگه می شه؟ همچنان چشم می گرداند که به ناگاه زنی زیبا چنگ بدست از پشت درختی سرک کشید. خرامان خرامان اومد پیش ، با عشوه و ناز بر سر خوان نشست و آغاز کرد به نواختن چنگ و خواندن، چه آوایی و چه نوایی، جادویی، همه چی جادویی بود. رستم هنوز سوار به اسپ گوش و جان و چشم سپرده بود به بانوی دلربا، با خود اندیشید اینجا چه می کنه؟ تنها، شاید همراهانش به کناری به بازی اند و سرگرم. هرچه بود از دد و دیو که بدتر نبود هیچ، بسیار بهتر هم بود. پس از اینکه آوایش و نواختنش پایان گرفت، چنگ را به کناری نهاد و به رستم گفت سزاوار است که پیاده شوید و با من هم خوراک گردید، اگر مرا و خوان مرا در خور پهلوانی چون خود می دانید. رستم از رخش پیاده و گفت سزاوارتر از شما و این خام در این راه که می تواند باشد. پس پای بر قالی خوش نگاری که پهن بود نهاد و بر پشتی های زربفت تکیه زد. بانوی دلربا جامی لبالب از شراب بدستش داد و باز به نواختن چنگ پرداخت. رستم آسوده جام شراب بدست به دورو بر می نگریست و از زیبایی آنجا لذت می برد، رخش هم به چرا و بازیگوشی پرداخت، تا کنون در راه با چنین چیزی روبرو نشده بودند، جای شگفتی دارد، یادش اومد زال زر، پدرش گفته بود راهی است دشوار و پر از سختی و رنج، کاش همه ی رنجهای راه اینگونه باشد پس یاد خداوندگار کرد و با آوای بلند: یزدان پاک ترا سپاس{چشم بسته و سپس باز می کند} همینکه نام خداوند بر زبانش آمد دیو نتونست بر جادو بماند. رُخِش برگشت و چونان زنی زشت و بدنما بر تهمتن آشکار شد و به آنی چشمه و خوان ناپدید. جام شراب در دستش زهر گشت و خونابه، زن خواست بگریخت ، اما رستم کمند و چین چین کرد دور سر {بازی کمند} انداخت برای دیو زشت رو و دستگیرش کرد، هر چه بیشتر تلاش می کرد بیشتر در کمند پیچیده می شد. رستم با خودش گفت: اینهمه زیبایی و آبادانی و میهمان نوازی بیهوده نبود که می خواستی مرا زهر بدی و بکشی، بدان که من از چنگ شیر و اَژدِها و بیابان بی آب و علف بیهوده نرستم که به دست چون تو ناتوانی به این آسانی کشته شوم. اینک مزه ی مرگ را بچش

میانش به خنجر بدونیم کرد

دل جادوان زو پر از بیم کرد

رستم از اینکه از این جادو رهایی یافت یزدان را نیایش و یاد کرد و راهی شد. به جان خودم سوگند هرچه کردم نشد که زمان این خوان زیاد بشه، هرچی افزودم بازم زیاد نشد که نشد، نیکوتر این است که دم فرو بندم و چشم به راه خوان پنجم شوم. باشد آنجا زیاده گویی کنم. تا زمانی دیگر و خوانی دیگر و بر خوانی ای دیگر بدرود

با درود و سپاس از نگارگر این نگاره ی زیبا و گویا

نوشته شده بدست: نداآفرید (ساقی عقیلی)

خداینامک ( طومار نقالی) هفت خوان رستم، خوان سه





به نام خداوند کیوان و مهر

فروزنده ی ماه و ناهید و مهر

به موری دهد مالش نره شیر

کند پشه بر پیل جنگی دلیر

رستم و اسپش پس از اینکه از بیابان وتشنگی و مرگ رهایی یافتند

چو سیراب شد ساز نخچیر کرد

کمر بست و ترکش پر از تیر کرد

شکاری زد و کباب کرد و به شکم هم رسیدگی کرد ( یا بازیِ خوردن به جای دایلوگ) زرخش تگاور جدا کرد زین برو زبون بسته تو هم بخواب و خود به خوابی خوش و سنگین فرو شد. رخش هم کنار درختی جا خوش کرد ویه ورکی لم داد . چش ما شو بست (این ها رو تک تک و بازی بستن و باز کردن چشم) دیدید وقتی حیوونا می خوان بخوابند هی چشم می بندند و باز می کنند؟ چند بار پلکهاش رو هم افتاد و باز شد وبار آخر (نبست). این دیگه چیه؟ دید(مکث) از دور دو گوی روشن و آتشین دارن میان جلو. پناه بر خدا. این چیه؟ ای جونم، جیگرم نمی تونست دریابه، ندیده بود خوب. آروم بلند شد یه کم رفت جلو و بیشتر که نگاه کرد ای وای اَژدهاست نگاره اشو تو خداینامه ها ی کودکان و بزرگسالان دیده بود، اوو زمان که کوچیک بود، داستان اَژی دهاک و می دونست و خونده بود. می دونست که بد چیزیه. آتیش درونش آدم رو می سوزونه و نابود می کنه. پس خواست بره باهاش روبرو بشه. یادش اومد بار پیش رستم زیاد بهش غر زده بود پس تاخت سوی گو پیلتن.

همی کوفت بر خاک رویینه سم

چو تندر خروشید و افشاند دم

تهمتن چو از خواب بیدار شد

سر پُر خرد پُر ز پیکار شد

رستم چون شیرژیان از جا جست، هنوز چشماشو باز نکرده شمشیرشو کشید تا دشمن رو دو تا کنه (بازی جستجوی دشمن)جنبنده ای نیست. اژدها ناپدید شده بود. شایدم چشماشو بسته بود و دم بر کشیده بود تا روشنایی چشم و شراره ی دهانش دیده نشه، خودش هم که تو تاریکی دیده نمی شد. رستم با خشم نگاهی پر ازسرزنش : رخش؟ ... رفت و دوباره خوابید ( بازی کنف شدن رخش و ناباوری اش و چشم گرداندن که اِ چی شد؟ کجا شد) سرافکنده به جای خود بازگشت : خواب دیدم؟ ... نه، دیدمش به جان خودم دیدمش، دهنش، چشمش. خداوند رخش تازه خوابش برده بود که اژدها باز با یه دهن کجی پیداش شد. پیش و پیشتر اومد اسپ بیچاره دید نه همین دم می رسه و اونو و رستم رو خاکستر می کنه.

به بالین رستم تگ آورد رخش

همی کند خاک و همی کرد پخش

دگر باره بیدار شد خفته مرد

اژدها ناپدید.(میان شعر گفته می شود و باز شعر تکرار)

دگر باره بیدار شد خفته مرد

برآشفت و رخسارگان کرد زرد

دُژَم (برخوان نعره ای می کشد و با نعره دایلوگ بعدی رو بگوید): رَََََََََخش، من خسته ام، ... زمان بازیگوشی نیست. اِ، بچه بازی در نیار گُنده شدی دیگه. بخواب، فردا راه درازی در پیشه، گندشو بالا نیار{ می خواد بره که دوباره بر می گرده و}: به روان نیایم گرشاسپ اگه دوباره بی خودی بیدارم کنی سر از تنت می کنم وخودم به تنهایی می رم.( زیر لب می توان غر غر هم کرد: به گربه گفتن گه ات درمونه خودشو ننر کرد)

بدان مهربان رخش بیدار گفت

که تاریکی شب بخواهی بخفت؟

ببر بیان رو کشید رو سرش و خوابید (اینبار هم ازدها رست و اسپ بیچاره شرمند و بور) اَژدها سه باره پدیدار، لبش پر زخنده، پیش اومد و پوزخند زنان بر رخش که دیگه نمی تونی از ترست بیدارش کنی. طفلی رخش

دلش زان شگفتی بدونیم بود

کِش از رستم و اَژدها بیم بود

آخه چه جوریه؟ رستم می خوابه ابن میاد، رستم بیدار می شه این میره. چیکار کنه؟ اگه خاموش بنشینه هم خودش و هم رستم کشته می شن و اگه هم خاموش ننشینه، رستم سوگند خورده نصفش می کنه. این جوری نمیشه تاب مرگ رستم رو نداره.

دلش زان شگفتی بدونیم بود

کِش از رستم و اَژدها بیم بود

(مهربان) هم از بهر رستم دلش نارمید

چو باد دمان نزد رستم دوید

خروشید و جوشید و بر کند خاک

ز نعلش زمین شد همه چاک چاک

رستم دُژَم از جا پرید تا رخش رو گوشمالی سختی بده، این بار اژدها نتونست پنهان بشه. (آیینی در چین است که اژدهاسه بار برای رقص و چرخ می آید و بار سوم کشته می شود. یا می توان گفت چون حیوانات دارای شمی هستند که خطر را بسیار زودتر از آدمی در می یابند هم چون زلزله و توفان، خطر را باز در می یابد و رستم را سه باره بیدار می کند ولی بار سوم دیگر خطر قابل رویت بوده و رستم هم می بیند)

رستم چشمش افتاد به اَژدهای بزرگ سری با دهانی از آتش، دو دستش بلندتر از پا. پوستی سبز و خشن. تازه دریافت اسپ بی خود گرد و خاک نمی کرده. اژدها چرخید سوی تهمتن جنگ آغاز شد. ابر سیاهِ مرگ بر آسمان چادر کشید باران مرگ. سر و دست و پای دلاوران بود که قلم قلم دو نیم نیم می ریخت بالای زمین چپ و راست لشگر(اِ اینا مال اینجا نیست. کدوم لشگر و دلاوران یه رستم داریم و یه رخش و یه اَژدها. خوب نشنیده بگیرید) رستم یورش برد برای اَژدِها. جنگ آغاز شد هر بار که ابر پهلوان نزدیک می شد اَژدها با دمش به سویی پرتش می کرد. تهمتن نمی دونست چه جوری نزدیک بشه. رخش جونی گرفت و بی تاب تاخت جلو، رستم هم از ترس اینکه رخش آسیبی نبینه پیش دویید اژدها بین این دو گیج شد رخش با یک پرش رفت پیش و دندان بر کمرگاه اژدها.اژدها از درد به خود پیچید و شراره ای از دهان به بیرون ریخت زخمی دهان گشوده در کمرش پدید اومد خون پاشید بیرون. رستم هم پرید روی هوا چرخی زد و شمشیر ( حرکت فرود) سر از تنش جدا کرد. خون فواره کنان بیرون جهید و تن اژدها چون کوهی ( صدای افتادن اژدها، بسته به ابتکار برخوان) هردوشون خسته از نبرد روی زمین ولو شدند و خوابیدند. فردا سروتن بشستند و راهی مازندران، ما نیز سرو تنی بشوییم وچیزی بخوریم و بیاشامیم . نیرویی بگیریم تا بتوانیم به رستم و رخش کمک کنیم تا خوان چهار رو هم بگذرونیم. بلاخره ما هم تو این نبرد خونین و مالین شدیم دیگه. یزدان پاک نگاهبانتان

با درود و سپاس بیکران از نگارگر این نگاره

نوشته ی: ساقی عقیلی (نداآفرید)